رضا قليخان هدايت
975
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گاه جوياى پاى چون تو شهيست * چاه تيره چه جاى چون تو مهيست بس گرانمايه و سبكبارى * تا تو اين گوهر از كجا دارى گفت من برترم ز گوهر و جاى * پدرم هست كاردار خداى اوست كاول نتيجهء قدمست * آفتاب سپيدهء عدم است علت آن سراى و اين فرش اوست * شبهت استوى على العرش اوست عرش او پايمال هر دون نيست * فرش او دستباف گردون نيست او همىبافد از براى شما * در فناى بقا قباى شما من به فرمان او بمانده ز من * در چنين تربت و هواى عفن از پى مصلحت نه از سر جهل * مانده در بند يك جهان نااهل ور نه كى بود آخر ارزانى * پادشهزادهيى به سگبانى زشت نبود براى بازپسى * همنفس جبرئيل با مگسى از تو پرسم توان بد اندر تگ * با چنين اصل هم طويلهء سگ گفتمش هست هيچ ازينها سود * گفت آخر چه سود خواهد بود گازرى را ز دست مشتى عور * يوسفى را ز عشق جوقى كور قدر عيسى كجا شناسد خر * لحن داود را چه داند كر گوهرم در غبار ره مانده * يوسفم در نشيب چه مانده خوش كجا باشد ار چه دارد زور * زندهء با دو مرده در يك گور راند زينسان هزار نكتهء ژرف * كه نه صوتش به كار بود و نه حرف گفتم اى خواجهء سخنپرداز * در سخن كوت حرف و كو آواز گفت اين لحنها ز بهر شماست * حرف و آواز رسم شهر شماست حرف و صوت از ولايت جهلند * هر دو در صدر علم نااهلند از شما شد به شكل موى سخن * وز شما شد سياهروى سخن كه همى اصل او ز نيكويى * مىنبينيد بىسيهرويى هرچه مساح او شب و روز است * زشتىآموز و نيكويى سوز است روى سوى معاد بايد تافت * كاين معاد از معاش خواهى يافت